عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
59
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )
برافروختى شرر آن بنشان ، گفت اگر بنشانم خود در آن سوخته گردم . گفت : اى يوسف كشته را آب ده كه از تشنگى خشك گشته ، گفت كليد بدست باغبان و باغبان سزاوار تر بدان . گفت : اى يوسف خانه آراستهام و خلوت ساختهام خيز تماشايى كن ، گفت پس ، از تماشاى جاودانى و سراى پيروزى باز مانم . گفت : اى يوسف « 1 » دستى برين دل غمناك نه و اين خستهء عشق را مرهمى بر نه ، گفت با سيّد خود خيانت نكنم و حرمت بر ندارم . ابن عباس گفت ميان ايشان سخن دراز شد و شيطان سوم ايشان در كار ايستاده ، دستى بيوسف برد و ديگر دست بزليخا ، هر دو را فراهم كشيد ، پنداشت كه ايشان را بهم جمع كرد و به مقصود رسيد ! برهان حق پديد آمد ناگاه و تلبيس ابليس همه نيست گشت و تباه : ابليس گشاده بود در وسوسه دست * فضل ازلى در آمد ابليس بجست چون يوسف آهنگ در كرد گريزان و زليخا از پس وى دوان ، شوى زن را ديدند بر گذرگاه ايشان ايستاده ! زليخا چون او را ديد آتش خجلت و تشوير در جان وى افتاد . تنبيهى است اين كلمه عاصيان امّت را فردا كه بر گذرگاه قيامت حق را بينند جلّ جلاله و ذلك فى قوله عزّ و جل : « إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصادِ » . زليخا چون وى را ديد گفت : « ما جَزاءُ مَنْ أَرادَ بِأَهْلِكَ سُوءاً » گناه سوى يوسف نهاد از آنك در عشق وى صدق نبود ، لا جرم بر زبان وى نيز صدق نرفت و يوسف را به خود برنگزيد و حظّ نفس خود فرو نگذاشت ، باز چون عشق يوسفى ولايت سينهء وى بتمامى فرو گرفت و بشغاف دل وى رسيد حظّ خود بگذاشت و زبان صدق بگشاد گفت : الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ أَنَا راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ وَ إِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِينَ . قوله : « وَ قالَ نِسْوَةٌ فِي الْمَدِينَةِ امْرَأَتُ الْعَزِيزِ تُراوِدُ فَتاها عَنْ نَفْسِهِ قَدْ شَغَفَها حُبًّا » شغاف پردهء درونى است از پردههاى دل و دل را پنج پرده است : اوّل صدر است
--> ( 1 ) - نسخهء الف : باز مانم اى يوسف .